The Latter Days -I

these days I don’t believe in coincidences

I believe in miracles

دوست

اگر چشمهایت را باز كنی، دوست را همه جا می توانی ببینی.

او گاهی روی برگهای درخت بید نشسته است، گاهی روی گونه ماه و گاهی در سایه تپه ای مسی.

اگر حوصله داشته باشی،می توانی رد پاهایش را در رودهای آرزو و در كوههایی كه از بوی بلوط مست شده اند،ببینی.

می توانی حتی با یك شانه چوبی به دیدار گیسوانش بروی.

می توانی بر صندلی صدایش بنشینی و شب را با آرامش به مرزهای نقره ای صبح برسانی.

اگر آغوش تو باز باشد، دوست در یك شب بارانی به سویت می آید و كبوتری به تو خواهد داد تا دانه های خستگی ات را بچیند