امشب داشتم يك مجله قديمي چاچراغ رو مي خوندمدر مورد…

امشب داشتم يك مجله قديمي چاچراغ رو مي خوندم
در مورد مولانا بود
با خودم گفتم شايد اون جواب منو بده
اما خوب….مثنوي نداشتم
اونوقت حافظ رو ديدم
برش داشتم
اشك ريختم
التماس كردم
همه به شاخه نباتش قسمش ميدن
من ازش پرسيدم خودت هيچوقت عاشق نبودي؟
چه كنم؟
اين حرف ها رو زد
ما آزموده ايم در اين شهر بخت خويش بايد برون كشيد از اين ورطه رخت خويش
ز بس كه دست مي گزم و آه مي كشم آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خويش
دوشم زبلبلي چه خوش آمد كه مي سرود گل گوش پهن كرده ز شاخ درخت خويش
كاي دل صبور باش كه آن يار تندخوي بسيار تندخوي نشيند زبخت خويش
گر موج خيز حادثه سر بر فلك زند عارف به آب تر نكند رخت پخت خويش
خواهي كه سخت و سست جهان بر تو بگذرد بگذر زعهد سست و سخن هاس سخت خويش
ي حافظ ار مراد ميسر شدي مدام جمشيد نيز دور نماندي ز تخت خويش
Advertisements

یک پاسخ

  1. یاد اون روزا یه خیر….
    چه ماجرایی بود

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: